میخواهم بروم
بدوم
تا آن سوی دشت
آن جا كه عروسکهای كودكیام
با وسواسی عجيب
موهايشان را
شانه میكنند
بگذار پنجرههای باز را
ببندم
يا نه !!
چشمهايم را
دهانم و گوشهايم را
گِل بگيرم
نكند عاشق...
هجوم شبنم است وز مهریر
خنکای گیسوی تو در خونم
که جار میکشد
پس پنجره
کنار دریا
فانوسها که خامش شوند
مسافرم
ویرانه را
به وقت که دریابی
به وقت که خونم
بر آینه
در...